خاطره آگاهی از بارداری
سلام قند عسلی عزیزم می خوام خاطره روز و یا روزهایی که فهمیدیم خدا یه فرشته مهربون به ما هدیه داده رو برات بنویسم اردیبهشت ماه 93 من و بابایی تصمیم گرفتیم که اگر خدا بخواد خانواده 2 نفریمون شاخ و برگ بدیم و خودمونو برای ورود یه مهمون کوچولو آسمونی آماده کنیم.. ..با تمام وجود و از ته دل برای داشتنت دعا میکردیم و عاشقانه منتظر لحظه ای بودیم که خدا تو رو به ما ببخشه جوجوی نازم... چکابها و اقدامات اولیه انجام شد و خدا رو شکر بدن مامانی کاملا آماده و سالم برای ورورد تو مهمون شیرین بود .. .روزی که با بابایی برای انجام چکابها دکتر رفتیم اینقدر شوق و ذوق داشتیم که اینگار روی ابرها راه می رفتیم &nb...
نویسنده :
مامان یاسی
14:11



