هلما خانم عزیز ما هلما خانم عزیز ما ، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 16 روز سن داره
بابا جون معینبابا جون معین، تا این لحظه: 40 سال و 8 ماه و 16 روز سن داره
مامان یاسیمامان یاسی، تا این لحظه: 39 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

جوجو قند عسلی

خاطره آگاهی از بارداری

1393/8/20 14:11
نویسنده : مامان یاسی
236 بازدید
اشتراک گذاری

سلام قند عسلی عزیزمniniweblog.com

می خوام خاطره روز و یا روزهایی که فهمیدیم خدا یه فرشته مهربون  niniweblog.comبه ما هدیه داده رو برات بنویسمniniweblog.com

 اردیبهشت ماه 93 من و بابایی تصمیم گرفتیم که اگر خدا بخواد خانواده 2 نفریمون  
niniweblog.comشاخ و برگ بدیم و خودمونو برای  ورود یه مهمون کوچولو آسمونی آماده کنیم....با تمام وجود و از ته دل برای داشتنت دعا میکردیم و عاشقانه منتظر لحظه ای بودیم که خدا تو رو به ما ببخشه جوجوی نازم...  niniweblog.comچکابها و اقدامات اولیه انجام شد و خدا رو شکر بدن مامانی کاملا آماده و سالم برای ورورد تو مهمون شیرین بود .. niniweblog.com.روزی که با بابایی برای انجام چکابها دکتر رفتیم اینقدر شوق و ذوق داشتیم که اینگار روی ابرها راه می رفتیم  niniweblog.com وقتی خانم دکتر خیال ما رو از این جهت که آمادگی کامل رو برای داشتن یه فرزند سالم و خوشگل داریم راحت کرد من و بابایی اینقدر ذوق زده و خوشحال شدیم که اون شب رو شام بیرون رفتیم  niniweblog.comو به شکرانه این نعمت جشن گرفتیمniniweblog.comو خدارو شکر کردیم .. niniweblog.comخیلی خوش گذشت ....ماه رمضان در پیش بود و ما  بعد از  یک ماه روزه داری ومناجات و دعا  و آمادگی معنوی  دیگه منتظر تو گل نازمون بودیم 2 ماه منتظر آمدنت و اینکه قدمتو روی چشمهای ما بزاری niniweblog.comگذشت مهر ماه مصادف با محرم بود و ما تصمیم داشتیم برای مراسم روضه و عزاداری عزیز به شهر خودمون اراک بریم چون قصد مسافرت داشتیم تصمیم گرفتم آزمایش بدم که با خیال راحت به سفر بریم و این موضوع رو حتی به بابایی هم نگفتم صبح قبل از رفتن به محل کار آزمایش دادم اما خیلی منتظر جواب مثبت نبودم جواب ساعت 6.30 بعداز ظهر آماده میشد و من اصلا عجله ای برای گرفتن نداشتم وقتی که در ساعت مقرر به آزمایشگاه رفتم با بی تفاوتی برگه رو گرفتم و بیرون اومدم اما وقتی چشمم به جواب آزمایش افتاد تمام وجودم شروع به لرزیدن کرد جواب مثبت بود niniweblog.comاما با بتای پایین ....هنوز مردد بودم که به بابایی بگم یا نه که بالاخره تصمیم گرفتم غافلگیرش کنم ...سر راهم یه جعبه کوچولو عروسکی یه کارت تبریک کوچولو و یه جفت جوراب ناز برای تو عزیزکم خریدم niniweblog.comو بی بی چک هم گرفتم ..خوشبختانه بابایی اون شب جلسه داشت و دیر اومد خونه من وقتی بی بی چک رو امتحان کردم باورم نمیشد که خط دوم داره niniweblog.comبارها و بارها نگاش کردمniniweblog.com و همه رو داخل جعبه گذاشتم روی میز توالت داخل اتاق خواب.niniweblog.com.. وقتی بابایی اومد خونه ازش خواستم برام از اتاق خواب یه وسیله بیاره تا به این بهونه داخل اتاق بره و جعبه رو ببینه و خودم هم با دوربین پشت سرش رفتم  اما اصلا متوجه جعبه نشد تا خودم گفتم بازش کرد اما از اونجایی که حتی خبر هم نداشت رفتم آزمایش دادم باز هم متوجه نشد تا کارتو خوند که براش یادداشت گذاشته بودم از طرف نی نی قند عسلی  بابایی جون مامانی قراره تپل بشه مواظبش باش وقتی خوند از شوق و خوشحالی فقط بلند میخندید و باور نمیکرد niniweblog.com بعد هم حسابی خوشحالی کرد و تبریک گفت niniweblog.comniniweblog.com  اون شب بابایی دیگه نذاشت من به هیچ کاری دست بزنم و با شادی و عشق تمام کارها رو کرد niniweblog.comو niniweblog.comو niniweblog.com     niniweblog.com ...من به خاطر بتای پایین بلافاصله  پیش خانم دکتر رفتم که مطمئن بشم تو فرشته نازم مهمون دلم شدی اما دکتر با دیدن جواب آزمایش ازم خواست 4 روز بعدش باز آزمایش بدم که اگر بتا به 160 برسه میمونه وگرنه ممکنه جوجو ناز ما این هم مهمون ما نشه من خیلی ناراحت شدم اما توکل به خدا کردم..  اما بابایی اصرار داشت که نی نی حتما هست  شبی که رسیدیم به مامان جونی گفتم و قرار شد تا تکرار آزمایش به هیچ کس نگیم niniweblog.com...شنبه صبح آزمایش رو تکرار کردم و چون عزیزجون جون مراسم عزاداری امام حسین داشت اونجا رفتیم  تا عصر که مراسم تمام شد ..بابایی چندین بار تماس گرفت که جواب چی شد که گفتم باهم از سرکار اومدی میریم میگیریم اون شب شدید بارون میامد  niniweblog.comو من بی خبر با بابایی بدون اینکه کسی متوجه بشه رفتیم آزمایشگاه سینا و برگه رو به بابایی دادم که جواب رو بگیره و باز نکنه و به خودم بده  وقتی بابایی از در آزمایشگاه اومد بیرون داشت برگه رو باز  میکرد که  من از دستش گرفتم باورم نمیشد که بتا به 390 niniweblog.comرسیده اشکهام میامدniniweblog.com و باور نمیکردم که امام حسین ما رو  حاجت روا کرده  niniweblog.comبابایی خیلی خوشحال شد و فقط میخندید...niniweblog.comتوی راه زیر بارون گریه میکردم و فقط خدا رو شکر میکردم niniweblog.comniniweblog.com...شکلات گرفتیم و رفتیم خونه عزیزجون تا رسیدیم همه فهمیده بودن مامان جونی از ذوق به همه گفته بود  که نی نی گل تو راهه niniweblog.comو همه بمون تبریک گفتنniniweblog.com...انشالله به حق شش ماهه امام حسین خدا جوجو قند عسلی ما رو  سالم بمون ببخشه الهی آمین niniweblog.comniniweblog.com

 

پسندها (3)

نظرات (1)

مامان فاطیما
20 آبان 93 14:27
خدا قند عسلت رو برات نگه داره عزیزم ان شاالله زیر سایه امام حسین همیشه سر افراز باشه ممنون فاطیمای عزیزم لطف کردی ممنونم