هلما خانم عزیز ما هلما خانم عزیز ما ، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 15 روز سن داره
بابا جون معینبابا جون معین، تا این لحظه: 40 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره
مامان یاسیمامان یاسی، تا این لحظه: 39 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره

جوجو قند عسلی

آخرین چکاپ دوران بارداری

1394/9/4 20:18
نویسنده : مامان یاسی
233 بازدید
اشتراک گذاری

  

 

شنبه 9 خرداد 94

امروز بعد از دو هفته استراحت کامل نوبت چکاپ دکتر  داشتم . وضعیت عمومیم خیل خوب بود و با مامان جونی رفتیم مطب ....خیلی هیجان داشتم که با ز هم صدای قلب نازنینمو بشنوم ..وقتی نوبتم شد دکتر فشارمو گرفت همون 13رو 9 بود و طبق روال برام آزمایش نوشت...رفتم ازمایشگاه و ازمایشو دادم تا حاضر شدن جواب 2 ساعت وقت داشتم ..مامان جونی کلاس شنا  داشت ..بش گفتم بره تا جواب اماده میشه منم میرم خونه مادذجون که نزدیک مظب بود خلاصه  ساعت 7 شد و من رفتم جوابو بگیرم تا مامان جونی هم برسه ...وقتی برگه ازمایشو نگاه کردم شوکه شدم کلیه هام پروتیین 2+ دفع کرده بود و این نشونه خوبی نبود ...به دکتر نشون دادم ..ازم خواست یه آزمایش ادرار 24 ساعته بدم که اگر بیمارستان انجام بشه خیلی بهتره ...قرار شدفردا صبح برم بیمارستان ...موقع خروج از مطب از وضعیت تکونای شما دکتر پرسید که گفتم نسبتا کم تکون خوردی ...دکتر پیشنهتد داد به جای فردا صبح همین امشب برم بیمارستان تا تست  nst هم بدم ...اومدیم بیرون و زنگ زدم باب جون خیلی ناراحت بودم ..آخه برای به دنیا اومدن شما زود بود و من نگرانت بودم بابا معین او روز دانشگاه کلاس داشت و همراهمون نبود مامان جونی رسید مطب و براش تئضیح دادم ...خیلی بغض کرده بودم ...مامان جونی هم می دونست که باید خودمونو برای امدن مسافر کوچولوم اماده کنیم ...سر راه با مامان جونی بتا خاله رضوان رفتن یه سرهمی کوچولو خریدن که اگر شما زود دنیا اومدی لباس کوچو هم داشته باشی ....اومدیم خونه ..بابا معین هم رسید ساک خودم اماده بود ساک شما هم اماده کردیم  که اگر قرار بر زایمان شد همه چیز اماده باشه...باب معین سریع برای مامان جوجه کباب کرد تا بخورم و بریم بیمارستان اما اصلا اشتها نداشتم ...حال عجیبی داشتم ..موقع خروج پدر جون منو از زیر قرآن رد کرد و دعا کرد ...اینگار پدر جون هم می دونست که خبرایی در راه هست .....با مامان جون و بابا معین و خاله رضوان رفتیم بیمارستان کارای پذیرش انجام شد و من رفتم بخش ...بعد رفتم ازمایشگاه و ازمایش دادم...بابا معین رفت بستنی و اب و خوراکی خرید ...منو بردن بارای تست  nst ساعت حدود 11 بود ...تا ساعت 1.30 تو اتاق زایمان بودم و 3 بار ازم تست گرفتن اینقدر شکلات خوردم که دیگه حالم داشت بد میشد ....بابا معین و خاله رضوان هنوز بیمارستان بودن ....بعد اینکه تست منو گرفتن و مطمن شدن باباجون و خاله رضوان رفتن خونه و من و مامان جونی رفتیم اتاقمون...اون شب تا خود صبح بیدتر بودم و تو دلم با خدا راز و نیاز میکردم و با تو دختر گلم حرف زدم...   ..حتی یک ثانیه هم خوابم نبرد ...صبح زود بابا معین با نون تازه و صبحانه اومد بیمارستان  . منو دید و بعد رفت دانشگاه ....قبل از شروع ازمایش 24 ساعته اومدن یه ازمایش ادرار ساده ازم گرفتن و فرستادن ازمایشگاه ....ساعت 11 تو خود بیمارستان نوبت سونوگرافی داشتم ...با ویلچر بردنم پایین ...خیلی نگران بودم ....یه لحظه دیدم شیشه عینک مامان جونی خیسه ...گفتم چی شده گفت چیزی نیست یه اقاقیی شبیه بابا هاشم خدابیامرز دیدم دلم تنگ شده ...نوبتم شد رفتم داخل ...وضعیتمو برای دکتر گفتم و وزن شما رو پرسیدم...همش نگران بودم که شما 2 کیلو شده باشی چون این مدت که فشار گرفته بودم فقط ماهیچه و جوجه و کباب میخوردم تا شما وزن بگیری ...دکتر گفت حدودا 2 کیللو بازم خدارو شکر کردم و خیالم یکم راحت شد ..گفت بزار دقیق بگم 1730...با گریه اومدم بیرون و گفتم بچم خیلی کوچولو هستش ...مامن جونی اولش ناراحت بود اما خودشو سریع کنترل کرد و گفت چه خوبه همین روزا به دنیا بیاد ایام شعبان بود و میگفت ماه رمضان سخته الان خیلی هم خوبه گفتم مامان چی میگی ...گفت چه خوب میشه اصلا همین امروز دنیا بیاد ....و گفت دکتر گفته تا ساعت 1 میاد که سزارینت کنه ..تنها کاری که یادمه اون لحظات انجام میدادم اشک بود و اشک خیلی نگران شما بودم .....همه چیزو به خدا سپردم و به بابا معین سریع زنگ زدم و وضعیتمو گفتم باابیی کلی دلداری دتد تازه از اینکه شما قراره بیایی خوشحالم شد ....نیم ساعت گذشت و همه اومدن بیمارستان ..مامان پروین عمه مژگان عزیز .......هر کس به طیقی منو دلداری میداد.....

پسندها (1)

نظرات (0)