خاطره زیبای تولد فرزند عزیزم
آرزو کردم خدا رو گوهری سالم و زیبا نگارین دختری
بر سرم او ریخت یک دنیا گوهر داد او را ما ز رحمت دختری
دختری مانند گل زیبا و پاک خنده بر لب دارد و نوری به چشم
با نگاهش میکند افسونگری چشم و ابرویش قرار از کف ربود
بس که داند شیوه های دلبری
من چه خوشبختم که دارم دختری دختری زیبا رخ و تاج سری
نام او هلما و زیبا گوهریست چون نگینی هست بر انگشتری
سلام دختر نازم هلما خانم عزیزم
تولدت مبارک هستی من
امروز می خوام خاطره به دنیا امدن شما رو بنویسم قشنگ ترین روز زندگی من و بابا معین
10 خرداد ماه 1394 ساعت 2.30 عصر
به دنیا امدن شما خیلی ناگهانی اتفاق افتاد اما به خواست خدا به بهترین نحو و سراسر خاطره شیرین ...بعد از اینکه دکتر گفت ظهر برای عمل سزارین میاد بیمارستان و همه خاله و عمه و ....امدن بیمارستان ..منم سعی کردم که نگرانی رو کنار بزارم و خودمو برای به دنیا امدن فرزند عزیزم اماده کنم ....بابا معین از خونه برام سشوار و لوازم ارایش و لوازمی که لازم بود رئ اورد منم بر خلاف نظر پرستارها سریع دوش گرفتم و مامان جون موهامو سشوار کرد و ارایش کردم و لباس عمل پوشیدم مامان پروین و عمه مژگان و عزیز پیشم بودن و همه دلداری میدادن...خاله رضوان هم رفت اتاقی که گرفته بودیم تا وسیله ها رو جابجا کنه و ریسه تولد رو بزنه ....برای ناهار بابا معین برای همه پیتزا سفارش داد ... مامان جون از من و بابایی چند تا عکس یادگاری گرفت ..کم کم همه رسیدن متین جون بابا شی عمه محسن و عمه مبینا .......مامانی رو با ویلچر بردن بخش زایمان اتاق عمل ...با همه خداحافظی کردم و رفتم داخل ...خانم دکتر مشهدی امد و با صلوات منو همراه خودش برد داخل اتاق عمل ....رو تخت دراز کشیدم و خانم دکتر بتادین رو شکمم زد و پرستار اومد دستگاه کنترل فشار و ضربان قلب رو به دستم وصل کرد...اتاق عمل نه سرد بود و نه ترسناک ...تنها نگرانیم سلامتی جیگر گوشم بود که داشتم که باعث شد فشارم تا 16 بالا بره ..چند دقیقه بعد دکتر بیهوشی اومد که اتفاقا رییس بیمارستان بود و بسیار دکتر حاذق و خوبی بود امپول بی حسی رو تو کمرم تزریق کرد ..اصلا درد نداشت دراز کشیدم و پرده جلوم کشیدن....خیلیمیترسیم قبل از بی حس شدن دکتر کار رو شروع کنه که بهم اطمنیان داد تا کامل بی حس نشدی کنار وایمیسم و باعث شد ارامش بگیرم ...چند دقیقه گذشت ..خانم دکتر ازم خواست پامو بلند کنم که نشد ...کار عملو با یاد خدا شروع کرد و تاکید کرد تو درد نداری اما حس میکنی که من چیکار میکنم ...یه چشمم به مانتیتور بود و یه چشمم به روبه روم 10 دقیقه نشد که صدای گریه ضعیفی اومد و خانم دکتر گفت چقدر کوچولویه....دایما ایت الکرسی میخوندم ...گذاشتنت تو تخت و من با هر سختی بود سرمو بلند کردم و نگات کردم ...قربونت برک که عین جوجه خیس بودی خیل خیلی کوچولو بودی و من یگو نگران شدم و فقط تونستم بت بگم جانم خوش امدی و برات ایت الکرسی خوندم ...دکتر بخیه رو زد و کار جراحی به خوبی تمام شد من کاملا سرحال بودم ...با بخش نوزادان تماس گرفتن که یه نوزاد کوچولو داریم اما تنفسش خوبه ...خداروشکر کردم ...شما نی نی نازمو بردن و منو انتقال دادن ریکاوری ....باید منتظر میموندم تا از بخش vip که اتاق گرفته بودیم بیان ببرنم و یکم طول کشید و من همش دلم میخواست زودتر بیام بیرون پیش بقیه ...گلنوش جون همراهمون بود و گفت بابا معین با یه سبد گل بزرگ بیرون منتظر ایستاده ...بابا معین یه جعبه شکلات داخل اتاق عمل داد برای کادر....راستی تو ریکاوری یکی از دوستان قدیمی دوران ابتدایی رو دیدم که منشی اتاق عمل شده بود ..خلاصه از بخش اومدن و منو رو تخت گذاشتن ...تو ریکاوری یکم حالت تهوع داشتم و حالم بد شد اما زود خوب شدم ...اوردنم بیرون....نمیدونی چه خبر بود عزیزززممممم.....همه بوسم میکردن و اشک از چشاشون میامد ...بابا معین دستمو گرفت خاله ساجده عمه متین خاله نسترن خاله نیکا پدرجون مامان پروین عمو مجسن عمه مبیما آتی جون خاله نیر خاله رضوان عزیز ...همگی بودن ..منو بابا معین با اسانسور رفتیم بخش وی آی پی و داخل اتاق ...همه خوشحال بودن و میخندیدن ....چند دقیقه بعد خاله رضوان و بابایی با یه فرشته ناز کوچولو وارد شدن ...نمیدونی چه لحظاتی بود همه برای سلامتیت صلوات فرستادن ......شما خیلی کوچولو بودی اما ناز و خوشگل....پرستار اومد و کمک کرد به شما شیر بدم ...اولین مرتبه سینه رو گرفتی و شروع به مکیدن کردی ...خیلی لحظات ناب و زیبایی بود ....هلمای نازم ساعت 2.30 عصر 10 خرداد 94 با وزن 1550 و قد 44 و دور سر 31 قدم رو چشمای ما گذاشت و زندگی ما رو پر از شادی کرد .....تا اخر شب خیلی ها امدن دیدنمون عمه های بابایی ...خاله های مامان جون عمو حامد و الهام جون مادر جون ..ارین و عمو میثم ...خان دایی و دایی عباس و گلنوش جون و اترینا و مامانشون ..... شب هم بابا معین عزیز مامان جون مامان پرویین خوابیدن پیشمون ....همه چیز عالی بود ..مامان هم اصلا درد نداشت و حالش خیلی خوب بود و این به یمن قدم مبارک شما بود عزیز دلم ....فردا ظهر هم مرخص شدیم و امدیم همگی خونه...عمو میثم برات گوسفند قربونی کرد .....دوستت دارم دختر عزیزم ...تولدت مبارک نفس مامان



خاطره زیبای تولد فرزند عزیزم 

