غربالگری آنومالی
سلام به دختر نازم
هستی مامان و بابا
اول از همه ازت معذرت میخوام نفسم که خیلی وقته نتونستم وبلاگتو به روز کنم...البته یکبار تمام اتفاقات گذشته رو برات نوشتم که متاسفانه ذخیره نشد ...امروز دوباره تصمیم گرفتم از اول برات تعریف کنم ...
امروز شما 2 روزه که وارد 30 هفته شدی و ان شالله تا 2 ماه دیگه قدمتو رو چشمهای ما میزاری قربونت برم
...برای دیدنت لحظه شماری میکنیم زندگی قشنگم....
خوب بریم سراغ چند ماه گذشته ...
بابایی بعد از تحمل سختی های زیاد اواخر دی ماه دفاع از رساله دکترا رو در پیش داشت و در همین حین ما تصمیم به اسباب کشی به شهر خودمون هم داشتیم حسابی سرمون شلوغ بود بابایی از یک طرف پروژه سربازی رو انجام میداد
و از طرف دیگه کارهای دفاع و از طرفی هم اسباب کشی ....من هم که خیلی نمیتونستم به بابایی کمک کنم و از طرفی به خاطر تحویل کارم روزها تا دیر وقت سرکار بودم ...اینا رو میگم که بدونی سرمون خیلی شلوغ بود و منو ببخشی که نتونستم به روز برات خاطراتو بنویسم ...خلاصه به یمن قدم مبارک تو کوچولوی نازم و لطف خدا و کمکهای مامان جون و بقیه همه این مسائل با سختی و شیرینی خاص خودش به بهترین نحو انجام شد و ما برای بهمن ماه اسباب کشی کردیم...7
بهمن ماه نوبت آزمایش غربالگری دوم شما بود و من این آزمایش رو در شهر اراک انجام دادم...و این سخت ترین قسمت دوران بارداری من بود
به خاطر خطا آزمایشگاهی شوک بسیار بزرگی به ما وارد شد و دکتر اشتری به من توصیه کرد که یکسری آزمایشات تکمیلی رو برای آسوده خاطر شدنمون انجام بدم فردای همون شب ساعت 5 صبح با بابایی و مامان جونو پدر جون راهی تهران شدیم و فقط خدا میدونه که چقدر بر ما سخت گذشت از اون جایی که خدا همیشه به ما لطف داشته انجام ازمایشات تا 12 ظهر به اتمام رسید و ما ساعت 3 عصر تو خونه خودمون بودیم و اینا رو مدیون لطف خدا و حمایتهای بی دریغ پدر جون و مامان جون هستیم
...دختر نازم امیدوارم که وقتی بزرگ شدی قدران این زحمات باشی
...2 هفته سخت بر من گذشت..تا اینکه در تاریخ بهمن ماه از آزمایشگاه با من تماس گرفتن و خبر سلامتی کامل نفس مامان رو دادن
نمیدونی چه حالی شدم از خوشحالی فقط اشک میریختم و خدا رو شکر میکردم
...باز هم خدا رو هزار مرتبه شکر..
.29 بهمن ماه نوبت سونوگرافی آنومالی شما بود و من با مامان جون رفتیم تهران برای اانجام سونوگرافی دکتر الماسیان ....زمانی که خانم دکتر کار رو شکر کرد من و مامان جون تو مانتیتور شما رو نگاه میکردیم تمام اندامهای کوچولوتو نشونمون داد و مامان جون از ذوق و خوشحالی اشک میریخت قربون دست و پای کوچولوت بشم من که اینقدر ناز و خوشگله ..
.خدا رو شکر تمام اندامهات سالم بود و وزنت 340 گرم شده بود جوجو قند عسلیم و سن شما 19 هفته و 5 روز بود ...فرداش با مامان جون رفتیم بهار و برات یه مقدار خرید کردیم ...نمیدونی چقدر دلم میخواست همون موقع از شکمم درت میاوردم و اینقدر بوست میکردم و دوباره میزاشتمت سر جات ...باز هم خدارو شکر میکنم که رحمتشو شامل حال ما کرد و بمون یه دختر ناز و خوشگل داد...
برای دیدنت روز شماری میکنیم زندگی من ...



غربالگری آنومالی 
